نمی دانم
نمي دانم چرا سکوت حرف آخر ماست؟
چرا ديگر حلاج ها نداي انا الحق سر نمي دهند؟
چرا ديگر نيستند مطهري هايي که خالصانه قلم بزنند
و عاشقانه بنويسند؟
چرا ديگر شريعتي ها فرياد نمي زنند:
مرا کسي نساخت خدا ساخت؟
کجايند خميني هاي بي باک و بي ادعا؟
چرا ديگر دوميه ها آزادانه بی کسی ها را
رنگ و جلا نمی بخشند و هر لحظه
قاضی طباطبايی ها متولد نمی شوند؟
کاش ديگر صادق هدايت هابه پوچي نمي رسيدند
و حسين پناهی ها ناشناخته نمی مردند!
کاش سياه چادران در غم بهمن بيگی ها
شکوه سر نمی دادند و دنای صبور برای
شهيد لبنان و شلمچه اش بی قراری نميکرد!
کاش می فهميديم که غيرتهای شهری
دروغی بيش نيستند و
پسران و دختران ايل شهری نمی شدند!
نمي دانم چرا نمي فهمند
که قلم زيباست و نامش مقدس است؟
کاش بي انتهايي خدا را قلم ميزديم
و بي کرانهاي وسعتش را به تصوير ميکشيديم!
و اي کاش هيچگاه نمي گفتيم
راه سوم ما هميشه بن بست است!
باید توقف کرد!!