ماجرای رتیل

ترمای  آخربود که صمیمیت ها زیادشده بود وهمه سربه سرهم میگذاشتن. ما هم که سرکاری خورمون بود ،جاتون خالی یه روز که حسابی کل کلا بالاگرفته بود یه فکرشیطونی به سرمون  زدوگفتیم بذار یه کم بخندیم ودنبال یه راه واسه سرکارگذاشتن دخترا بودم که خدا خودش روزی ما رو رسوند و از یکی ازدوستان که رتیل توالکل نگه می داشت یکی گرفتیم وووجاتون خالی نیم کیلو تخمه کدوهم گرفتم وبارتیل قاطیش کردم وشنگول رفتم به سمت دانشکده. نزدیک دانشکده  که رسیدم دیدم دخترا دورهم جمع شدن وگرم نخودچی خوردنن....ماهم از خدا خواسته تخمه میشکوندیمو بشکن میزدیمو ومیرفتم سمتشون که دهنشون آب بیفته  که خداروشکرهمینطورهم شد.

نرسیده به اونا من که همیشه سرم پایین بود وکاربا هیچی نداشتم گرم تحویلشون گرفتمو رفتم پیششون وسلام وعلیک واحوال پرسی کردن همراه باتخمه شکستنی که صداش تایاسوج می رسید.توهمین حین دهنشون آب افتاد وگفتن: تعارف نمیزنی؟

منم که قندتودلم اب میشد گفتم اختیار دارین!!

اینا مختص شماست..اون بندگان خدام بی خبر ازهمه چی خوشحال ازتخمه خوردن...

جونم واستون بگه من دست کردم نوجیب وتخمه ورتیلو یکی کردم وگذاشتم تو دست یکی از خانما که روحش اطلاع نداشت وایشون شد مسئول توزیع بین بقیه ..تو حین توزیع وتوسروکله هم زدن واسه تخمه بودکه ایشون میبینه یه چیزسیاه کف دستشه وبی خبرازهمه چی ازمن میپرسه این چیه منم با اعتمادبه نفس آروم  گفتم رتیله......بعد چندثانیه شوک مغزی جاتون خالی،خانمای نزدیک ماجرا مثل موشک شهاب 3 درمیرفتن  و پشت درختای نزدیک پناه میگرفتن وپشت سرشونم نگاه نمیکردن، جیغ وداد کل دانشکده روفراگرفت طوری که همه جمع شدنداز استاد تا دانشجو تاخانما رودلداری بدنو بپرسن ماجرا چیه وماهم که انگار روی ابرا بودیم البته ما منظورم پسرای دانشکدس که تایک ماه باافتخار راه میرفتیم ...!!!!!خلاصه ازاون روزبه بعد بود که تاسی متری ما هیچ خانمی راه نمی رفت..

این باشه تا ننگ آقایونم واستون بگم.....